۱۳۸۷ آبان ۲۰, دوشنبه

دلم خیلی گرفته


نمیدونم که چی کار باید بکنم دلم میخواد داد بزنم به این هستی به این روزگار از دست این آدما خدایا میخوام گریه کنم آنقدر حالم بده که قابل توصیف نیست
انگاری همه راهام بسته شده انگاری که چرخ فلک برای من فعلا داره بر عکس میچرخه
وقتی به کسی دل نمیدی یک مشکل داری وقتی دل میبندی یک مشکل داری نمیدونم که این چه وضعیتی که پیش آمده که با حضور یک آدم توی زندگیت در یک بخشی از زمان
انگاری تمام موتورات روشن میشه ولی وقتی اون میره به یکباره و از نو همه موتورات خاموش میشه .
درحال حاضر مثل یک آدمی میمونم که گذاشتنش توی یک چهار دیواری تاریک و بی درو پنجره که داره دست وپا میزنه هر طور شده خودش رو از این وضع نجات بده
وای خدایا چرا آمد ؟ چرا رفت ؟ و چرا من رو به این حال و روز گذاشته ؟
اصلا پاک دیوانه شدم خدا خودش به دادم برسه .
این هم بخشی از سرنوشت من و بازی های زندگی منه باشه قبولش دارم.............

ولی ای نازنینم برای تو مینویسم چون میدانم که میخوانی:
هر جا که هستی برایت آرزوی بهترین ها رو دارم تو به من یاد دادی جدایی را ، به من آموختی رهایی را یاد دادی که چگونه از همه خاطراتم دست بکشم و چگونه تمام
وایستگیهایم را رها کنم کاری را که مدتها نمیتوانستم انجام بدهم تو کمکم کردی تا انجام بدهم بین من و تو فاصله ها بسیار است ولی دل من در گرو دل تو میماند تا به ابد
تو را رها میکنم وای که چه کنم ولی فکرت رهایم نمیکند .

بازهم میگم کاش بودی کاش دست سرنوشت تو را در راه من نمیگذاشت مه بعد اینچنین تو را از من بگیرد .
آخه چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تو بگو مگه صدای من رو نمیشنوی ؟
Down وای که الان که دارم این متن رو تایپ میکنم چشمام پر از اشکه انگاری تمام بغزام یک جا امشب ترکیده به قول معروف
شدم بد جوری زیر خط انرژی هستم .خدا خودش به حال و روزم برسه.

۱۳۸۷ آبان ۱۵, چهارشنبه

یک حس دوست داشتنی


بعضی مواقع آدم باید فکر کنه تا بنویسه ولی بعضی مواقع هستش که در لحظه مینویسی حالا همه چیز توی اون لحظه به تو و احساسی که داری برمیگرده .
میتونی ناراحت باشی و حس غم یا هر حسی رو در اون لحظه داری حتی میتونی اشکت رو به روی کاغذ بیاری یا حتی میتونی انقدر سر خوش و شاد باشی که
مثل همون حس اشک خنده هاتو به کاغذت انتقال بدی ولی من الان که دارم مینویسم نه حس اشک دارم نه خنده یک حس تازه یک حسی که هرچی دنباله یک کلمه براش میگردم
نمیتونم پیدا کنم و این هم برام جالبه که آدم یک حس غیر فابل انتفال داشته باشه .
ولی تا حدودی میشه این حالت رو با کاغذ یا یک وسیله بدون هیچگونه حسی ثبت کرد.
احساس رها شدن مثل دختری که با لباس سفید حریر خودش در بلند ترین نقطه ایستاده و خودش و جسمش رو به باد سپرده و حتی حرکت موهاش با حرکت باد همنوایی میکنه
و هیچ سد یا مانعی برای بر هم زدن این هماهنگی دیده نمیشه .
چقدر خوبه وقتی که یاد میگیری در لحظه زندگی کردن رو و چه زیباتر اون لحظه ای رو که احساس رها کردن و آزاد زندگی کردن رو تجربه میکنی یک احساس تازه
یک احساس سبکی و حسی که تو همه رو دوست داری و هیچ منفی رو نمیبینی و فقط عشق و محبت رو میبینی احساس میکنی که وقتی روحت رو با کسی شریک شدی
ولی در این لحظه با تو نیست و یا برای تو نبوده ولی هنوز هم داری خوبیهاشو میبینی و اون رو توی قلبت پیش کودک خودت نگهش میداری و همیشه بهش عشق می ورزی.
بعضی مواقع یک اشتباه میتونه یک تجربه بزرگ باشه برای بدست آوردن بزرگترین ها و بهترینها گاهی یک حرکت بچه گانه و بدون تعمق میتونه تو و راه تو رو تغییر بده
ولی بهتر از اون اینکه وقتی یکی میره همیشه براش آرزوی بهترین به در گاه باری تعالی بکنی وقتی یادش میفتی بگی هنوزم دوست دارم و برات آرزوی خیر و برکت میکنم
و اونوقته که لذت رها شدن رو احساس میکنی وقتی که دیگه 24 ساعت سفره انرژی تو روی سر اون آدم پهن نیست هم تو راحت میشی هم اون چرا که ما همه آزادیم و آزاد زندگی
کردن حق همه ما انسانهاست و عشق واقعی در دامن آزادی ....................
برات آرزوی بهترین ها رو در هر لحظه و هر ثانیه دارم ........

۱۳۸۷ آبان ۱۱, شنبه


امشب باز بعد از مدتها دارم مینویسم
دلم نمیخواد مقدمه چینی کنم پس میرم سره اصل ماجرا
دلم از دست آدما از دست کاراشون خیلی شکسته یا اگه بگم ناراحتم از دست آدما بهتره میدوند بعضی مواقع فکر میکنم چرا ما آدما دلم نمیخواد مثبت باشیم ؟
چرا فکر میکنیم مجازیم هر دروغی که دلمون میخواد بگیم و یا هر کاری دلمون میخواد بکنیم ؟ تازه اون وقته که اگه یکی دستمون رو رو کونه شروع به
داد و بیداد میکنیم تازه در کمال اعتماده به نفس خودمون رو حق به جانب میدونیم و فکر میکنیم چه خبره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!11111
چرا نمیخواییم قبول کنیم که ماه هیچوقت پشت ابر نمیمونه ؟ تازه باشه بابا دروغ میگی هر غلطی هم دلت میخواد میکنی خوب بکن چرا یک بنده خدای دیگه
رو متهم میکنی ؟ فکر نمیکنی از هر دست بدی از همون دست پس میگری ؟ واقعا دلم میخواد یکی پیدا بشه یا اون خدایی که اون بالا نشسته یک جوری بیاد و یک جواب
به من بده ؟ که آخه ما بنده ها چرا اینطوری شدیم ؟ تعریفمون از انسانییت چی ؟
چرا مییاییم و با روح و احساس و افکاره هم بازی میکنیم ؟ مگه آدما زمین فوتبال یا مسابقه هستن که ما به خودمون اینطور اجازه میدیم با هم رفتار کنیم ؟
واقعا از خدا میخوام اونی که باید این متن رو بخونه بیاد و بخونه تا بلکه یکمی انسانیت رو بفهمه ، بفهمه که انسان ارزش داره و برای روابط انسانی باید
احترام قائل شد بفهمه که آدما و احساساتشون زمین بازی نیستن .
و این رو بفهه که هستی آینه هستش دقیقا روبروش ما که رفتیم خدارو شکر که از نعمت صبر خدا خوب برخوردارم و خدام رو واقعا قبول دارم .
حتی یاد گرفتم برای دشمنم هم آرزوی خیر و برکت کنم .
پس شاد باشی ای دوست .....................

۱۳۸۷ مهر ۱۷, چهارشنبه


دلم گریه می خواد دلم میخواد پرواز کنم دلم میخواد از آدما جدا باشم دلم می خواد با خدا و دلم تنها باشم تا بتونم تصمیم بگیرم .
بعضی مواقع توی زندگی آدم یک شرایطی پیش می یاد که در بدترین حا لت باید سخت ترین تصمیم رو بگیره تصمیمی که اگه یک زره این ور اون ورش کنی ممکنه بهترین رو از دست بدی ولی یک چیزی هم که می پیچوندت اینه که ندونی در این لحظه و این مکان یعنی در شرایط کنونی که هستی با چه میزان اطلاعات از اون چه که داری بهش فکر میکنی و با خودت میجنگی می خوای تصمیم بگیری لحظه انتخاب بین عقل و قلبت لحظه که مغزت داره با دلت میجنگه لحظه ای که باید پیروز بشی ولی راهت رو هنوز پیدا نکردی تنها راه چاره چیه ؟ اینه که سرت و بالا بگیری داد بزنی خدایا کمکم کن ؟ یا بگی خدایا بهم تحمل بده صبر بده قدرت مقاومت بده ؟
همیشه میگن برای بدست آوردن چیزایی که برای آدرم توی زندگی مهم هستش شرط اول صبر و تحمل و مقاومت خوب خدا رو شکر ما که همیشه در حال تحمل کردن و مقاومت کردنیم انگاری نوبت به ما نرسیده که اگه چیزی رو میخواهیم به راحتی مثل خیلی ها بدست بیاریم .
میگن که خدا میگه تو بخواه تا من اجابت کنم ولی ما هر وقت خواستیم اجابت کرد ولی پیرمون رو در آورد تا اجابت کرد انگاری این هم جزو تقدیر من شده که برای هرچه که میخوام بایددددددددددددددددددددددددددد صبر و تحمل کنم البته قربون خدا برم که هر چی برای من یکی تعریف کرده وهر چی هم که توی سرنوشت من میزاره خودشم راهشو میزاره ولی خدایا به عظمتت قسم که من هم مثل بقیه آدما یک ظرفیتی دارم از بوتن که نیستم آره درسته بهم میدی بهترین رو هم میدی همیشه ولی هزار بار دوره خودم میچرخونیم بعد میدی چرا شو هم فقط خودت میدونی بس ................
بازم میگم شکرت و سپاسگذارم

۱۳۸۷ مهر ۱۴, یکشنبه


نامه ای به خدا
خدای خوبم بازهم این بنده خطا کارت در تنگناهای خود جز به درگاه تو جایی را برای خود نمی یابد
خدایا تو بر من رحم کن تو بگو چه کنم ؟ خیلی جاها هر وقت گره میخوردم باز یک جوری لطفت را شامل حالم میکردی و به
گونه ای راهم را نشانم می دادی یا با صوت درونی خود آرامم میکردی اما الان مرا از این لطف محروم کردی اگر بگویم چرا؟
میگوید به تو نباید گفت چرا چون تو همیشه برای بنده ات بهترین را کنار می گذاری گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی !!!!!!!!!!!
ولی مگر منه بنده چقدر تحمل دارم ؟ و یا تو خدای خالق من در وجود من بنده خود چقدر صبر و استقامت گذاشته ای که خود از آن بی خبرم ؟
خدای من ، خالق یکتای من ، خرد لایتناهی و ای عشق الهی تو خود مید انی که در کلامم برای تو ریا و دروغی نیست چون برای تو چه بگویم که خود پیشتر از من ندانی آنرا ؟
از این دنیا و از مردمانش خسته شدم انگاری اینها از جنس من و من از جنس اینها نیستم قدرت درک و پذیرش افکار پوچ و نا مفهوم اینها را ندارم قدرت تحمل شنیدن کذب و دروغ رو ندارم تحمل دیدن خیانت و مرده رندی را ندارم همش دروغ همش حرفهای بی سرو ته آخر یس است تا به کی و تا به کجا اینگونه میخواهد باشد ؟
تو بگو و راهی خود برایم باز کن آخر تا به کی باید مثل آدمهای کلیشه ای رفتار کنم ؟ تا کی از صبح تل به شب از جملات کلیشه ای استفاده کنم و به خود به قبولانم که همه خوبن ، همه را بدون وابستگی دوست دارم و و و و ....
آرامش کجاست ؟ کجا میتوان آنرا جستجو کرد ؟ این حق تمام بندگانت هست نه ؟ خود برای زندگی انسان آنرا تعریف کردی پس کو کجاست لابد من کور شدم و نمیبینم ؟!!!!!....
میگن تو بنده هات رو امتحان میکنی !!... هر امتحانی یک ساعت شروع و یک ساعت پایانی داره نه ؟ پس چرا این ساعت من تمام نمیشود چرا من به ساعت پایان خود نمیرسم ؟
میدونی خدا جونم اول و آخرش عشق به تو بهترینه عشقی که میگن مقدسه رو فقط تو خلوت شبام که با خودت دارم دیدم و چه لذتی هم داره چه حالی میکنم باهات از این ساده تر بگم ؟
میدونی آدما فقط ادای عاشق ها رو در می یارن وقتی به عمل واقی میرسه همشون پس میکشن خندم میگیره وقتی از عشقی حرف میزنن اون هم با چه آب و تابی انگاری که 100 ساله عاشق بودن و عاشق موندن به عظمت خودت دلم میخواد بزنم توی دهنشون و بهشون بگو آخه بابا تو میدونی اصلا عشق رو چطوری مینویسن که اینطوری حرف میزنی ...
بگذریم آخرشم وقتی میشینم فکر میکن بعد از این همه شکایت میبینم خودمم مشکل دارم که این همه محبت تو رو نمیبینم آخرشم میگم بابا جون خدای مهربونم شکرت اگر چیزی گفتم از دلتنگی بود تو بازم منو ببخش .

۱۳۸۷ مهر ۱۲, جمعه


بعضی مواقع آدما دوست دارن با اونی که دوسش دارن حرف بزنن ، وقتی نتونی حرف بزنی میری سراغ قلم و کاغذت که روی اون براش بنویسی که دوسش داری و بدون اون هیچی و اونوقته که قلم و کاغذ محرم ترین هستن و خیلی راحت بدون دغدغه خاطر روش مینویسی ............ ؟!!! دوست دارم و با تمام وجودم میخوامت الان احساس نیاز میکنم و الان به جسمت در کنار جسمم احتیاج دارم کاش بودی تا سر بر روی دامان تو در خواب میرفتم .

من در شبانه غم تنهایی خویش

من در شبانه غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام ، من در این تاریکی ، من در این تیر شب جان فرسا زائر ظلمت گیسوی توام، گیسوان تو پریشان تر از اندیشه من ، گیسوان تو شب بی باران جنگل عطر آلود ، شکن گیسوی تو موج دریای خیال کاش با زورق اندیشه شبی از شت گیسوی مواج تو من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم .
کاش بر این شت مواج سیاه همه عمر سفر میکردم ، من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرورم ، گیسوان تو در اندیشه من گرم رقص تا به صبح ، کاشکی پنجه من در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست ، چشم من چشمه زاینده اشک ، گونه ام بستر رود ، کاشکی همچون حبابی بر آب در نگاه تو رها می شوم از بود و نبود شب تهی از مهتاب ، شب تهی از اختر ، ابر خاکستری بی بارانی پوشانیده آسمان را یکسره ، ابر خاکستری بی باران دلگیر است و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیر است اما تلخی سرد کدورت در تو پای پوینده را هم بسته ، ابر خاکستری بی باران راه بر مرغ نگاه بسته ، وای باران
باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربی رنگ ، من درون قفس سرد اتاقم
دلتنگ می برد مرغ نگاهم تا دور وای باران ، باران پر مرغان نگاهم را شست ، خواب رویای فراموشی هاست ، خواب دریا بین که در آن دولت خاموشی هاست .
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم و نگاهی که به من میگوید :
گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است ، دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند ، مه صبح دمان داس به دست خرمن خواب مرا میچیند ؛ آسمانها آبی ، پر مرغان صداقت آبی است دیده در آینه صبح تو را می بیند از گریبان تو صبح صادق می گشاید پروبال .
تو گا سرخ منی ؟ تو گا یاسمنی ؟ تو چنان شبنم پاک سحری ؟ نه از آن پاک تری تو بهاری ؟ نه بهاران از توست .
از تو میگیرد وام هر بهاران این همه زیبایی ، هوس باغ و بهارانم نیست ، ای بهین باغ و بهارانم تو، سبزی چشم تو دریای خیال
پلک بگشای که به چشمان تو دریابم باز مزرعه سبز تمنایم رو.
ای دو چشمانت سبز در من این سبزی هزیان از توست زندگی از تو، مرگ از توست ، سیر سیال نگاه سبزت همه بنیان وجودم را
ویرانه کنان می کاود من به چشمان خیال انگیزت معتادم ، و در این راه تباه عاقبت هستی خود را دادم .
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا ؟
در پی گم شده خود به کجا بشتابم ؟ مرغ آبی اینجاست در خودم گمشده را دریابم در سحر گاه سر از بالش خواب بردار ، کاروانهای فرومانده در خواب را از چشمت بیرون کن .
باز کن پنجره را ، تو اگر باز کنی پنجره را من نشان خواهم داد به تو زیبایی ها را بگذار زیور و آراستگی من تو را با خود به خانه خواهم برد که در آن شوکت پیراستگی چه صفایی دارد .
آری از سادگی اش چون طراویدن مهتاب به شب مهر آن می بارد ، باز کن پنجره را من تورا خواهم برد به عروسی عروسکهای کودک خواهر خویش که در آن مجلس جشن صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس ، صحبت از سادگی و کودکی است چهره ای
نیست عبوس ، کودک خواهر من در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد، کودک خواهر من امپرطوری پر وسعت خود را هر روز شوکتی می بخشد ، کودک خواهر من نام تو را می داند نام تورا میخواند .
گل قاصد آیا با تو قصه خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را من تو را میخواهم برد بر سر رود خروشان آب حیات ، آب این رود به سر چشمه نمی گرود باز بهتر آن است که غفلت نکنیم از آن .
باز کن پنجره را صبح دمیده چه شبی بود و چه فرخنده شبی ، آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید کودک قلب من .
قصه شاد از لبان تو شنید زندگی رویا نیست ، زندگی زیبایست .
میتوان بر درختی تهی از بار زدن پیوند ، میتوان در دل ایم مزرعه خشک و تهی بزری ریخت ، میتوان از میان فاصله ها را برداشت ، دل من با دل تو بیزار از این فاصله هاست ، قصه شیرینی است کودک چشم من از قصه تو می خوابد بازهم برایم قصه بگو ، بازهم برایم قصه بگو تا با آرامش دل سر بر دامان تو بگذارم و در خواب روم .

۱۳۸۷ مهر ۳, چهارشنبه

وقتی شب میشه


وقتی شب میشه یک حس دوست داشتی دارم یک حس راحتی ، آرامش و حتی امنییت نمیدونم چرا ولی خیلی دوسش دارم انگاری همه هستی و کائنات توی این لحظه هستن که دارن با هات (love) میترکنن ولی از شوخی گذشته خیلی لذت داره این حس ، حسی که تازه بعد از گزروندن یک روز پر مشغله تازه میتونی با خودت با خالق و با درونت خلوت کنی تازه میفهمی چه کاره هستی و کجای کاری ، چی داری و چی نداری و تازه اون موقع هستش که بی اختیار میگی خدایا شکرت از بابت تمام داده ها و نداده هات .......

۱۳۸۷ مهر ۱, دوشنبه


دلم گرفته از دست آدما از دست کاراشون آخه یکی پیدا بشه بگه تا کی باید در مقابل هر چیزی هی بگیم باشه اشکالی نداره ، باشه منم یک خدایی دارم ،آخه تا کی ؟ هر کی هرچی میخواد میگه انگاری وظیفه من شده که هی بگم اشکالی نداره و اگر جز این بشه تمام هستی به هم میریزه ولی پس من چی ؟ من کی اجازه دارم فریاد بزنم و بگم که از دستتون خسته شدم کی میتونم داد بزنم و اشک بریزم و یکی هم پیدا بشه که منو بغل کنه و درکم کنه ؟ یک بگه مدتهاست که دارم دنبال اون یک نفر میگردم ولی کوش و کجاست ؟
الان که من داغونم و بهش احتیاج دارم اون کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تنها کسی که توی این مواقع هستش و من راحتم باهاش همون استا کریم خودمه آره بارها شده که وقتی که اینجوری به تنگ آمدم سر سجاده نمازم و سر سجده اشک ریختم و خودمو تو بغلش حس کردم مطمئنم هیچ آغوش خاکی نمیتونه مثل آغوش اون باشه بازم خدایا شکرت که تورو دارم اگر تو نبودی من چه غلطی میخواستم بکنم ؟
به قول خاله خوبه که توی این ماه مبارکیم ای کاش همیشه مثل ماه مبارک بود آره واقعا خوبه که توی ماه مبارکیم و بهتر اینکه توی این شبهای عزیزیم وقتی از صبح تا شب با هزار رنگ آدم سرو کله میزنم آخر شب همون لحظه های عرفانی که نجاتم میده و ظرفیتم رو خالی نگه میداره برای مسائل بدی .
خدایا جز به درگاه تو به کجا باید برم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همه چیز عشق است و بس

آدما بعضی مواقع احساسات عجیبی دارن یک م.قع احساس میکنند سر قله خوشبختی وایسادن ولی ممکن کمتر از یک ساعت بعد با شنیدن یک خبر احساس کنند ته چاه غم وایسادن واقعا چقدر عجیبیم ما آدما خودمون هم نمیدونیم که چی میخواییم یا اصلا چی کار داریم میکنیم .
درست مثل الان من که نمیدونم چی میخوام یا برای چی انقدر مثل پیله کرم ابریشم به دور خودم پیچیدم. از احساس دوست داشتن و عشق غرق در لذت میشم ولی همین احساس با کوچکترین تغییری منو دگر گون میکنه خیلی بده که وقتی کسی رو دوست داری و میدونی که ناخوش احواله ولی هیچ کاری نتونی بکنی حتی نتونی صداشو بشنوی تا یک میزان تقریبی از حالشو دونسته باشی و بد تر از اون اینه که خودتم توی این مدت مریض بشی و تمام حسهای حرکتی رو ازت کائنات و عالم بگیرند و اون کسی که دوسش داری و بهش احتیاج داری در کنارت نباشه .................
آخه خدای من ، پروردگار مهربون من این چه حسی که تو توی وجود بنده هات گذاشتی نه میشه دوریش رو تحمل کرد نه میشه حیلی بهش چسبید.
الان که دارم این متن رو مینویسم دقیقا 3 روزه که سر درد رو به مرگ دارم و حتی الان هم نمیتونم به خوبی صفحه مانیتور رو ببینم ولی تنها راهی که شاید بتونه کمی آرومم کنه همین نوشتنه چون توی اون شرایطی که میخوام نیستم پس نوشتن بهترین راه حل در زمان اکنونه .
حتی نقاشی هم که در این لحظه به تصویر کشیدم بهترین عشق است قلبی سرد شده و یا شکسته مثل یخ های آب شده


حتی نوشتن هم در زمان حال برای من عشق است و بس .............

۱۳۸۷ شهریور ۲۶, سه‌شنبه


وقتی به بچه ها نگاه میکنی درونش پاکی و صداقت رو حس میکنی ، وقتی که بهتر نگاه میکنی میبینی که تمامی حرکاتشون و تمامی کلامشون سرشار از یک حس پاکه حسی که با بزرگ شدنشون از بین میره ای کاش من نیز در همان حال و هوای کودکی خود میماندم و ای کاش هرگز بزرگ نمیشودم وقتی بزرگ میشی بیشتر میبینی بیشتر حس میکنی پاکی های دوران کودکی جای خودشون رو به نا خالصی های بزرگی میدن عشق واقعی که در چشمان کودکان دیده میشده جاش رو به شعار بزرگان میده ای کاش هرگز زمان نمی گذشت و هرگز بزرگ نمیشدم .

دوست ندارم این رنگ غیر قابل توصیف بزرگی را من همان آبی کودکی خود را میخواهم ، آبی که مرا به اوج آسمان میبرد و آبی که سرشار از عشق .

نمیدونم از هرکی هم میپرسم جوابی برای من ندارد این چه رنگی است که نمی توان توصیفش کرد ؟ رنگ دروغ ؟ رنگ ریا ؟ رنگ نامردی ؟ ..........

ای کاش هرگز پا به این مرحله نمی گذاشتم و یا اینکه ای کاش این اجازه رو به همگان میدادند که با آبی کودکی بزرگ شویم و از او جدا نشویم ای کاش من هم یک آبی جدا نشدنی داشتم ...................

۱۳۸۷ شهریور ۲۵, دوشنبه

کودکی


همیشه میگن بچه ها به مهربانی و محبت احتیاج دارن و بیشتر پاسخ های مثبت رو به این حالت نشان میدن ولی برام جالبه که ماه بانو فراموش شده من مدتها بود که تنها بود و هیچ وقت هم اعتراض نمیکرد بیچاره انگاری فهمیده بود که مامانش پاک دختر کوچولوی خودشو فراموش کرده ولی اینجوری ها هم نیست من الان مدتهاست که دخترم رو بغل میکنم عاشقانه حسش میکنم و براش احترام قائل هستم آره دختر کوچولوی من با چشمای رنگی درشتش با من شبا میشنه با هم بازی میکنیم نقاشی میکشیم با هم حرف میزنیم و خلاصه خیلی کارا که هر دومون ازش لذت میبریم دختر من نه تنها فراموش نشده بلکه برام خیلی عزیزه و من دوسش دارم از وقتی که بهش بیشتر توجه میکنم بیشتر و بهتر دارم زندگیم رو اداره میکنم دخترم هم مثل خودمه عاشق آهنگهای لایت و کرانش که خاله جان برام cdکرده و عاشق نقاشی با رنگهای آبی و یا رنگهای که بچه ها عاشقشن رنگهای تند .

وای چه عجیبه اصلا خودم هم نمیدونم چی دارم مینویسم ولی اگر هم چرت و پرت باشه الان از نوشتن اینها خوشم .

۱۳۸۷ شهریور ۲۴, یکشنبه

مینویسم از روی دل بر روی دل


مینویسم بر روی آنچه که از هر آنچه نازک تر است بر روی آنچه که از همه شکننده تر است با کدامین قلم باید نوشت که این لوح زرین مرا خط وخشی نباشد ؟
لوح زرین خود را بر کدامین دیوار بر نمایش گذارم که نامردی نگاهش نکند تا مبادا که آنرا بشکند ؟ برای که بخوانمش برای که آنرا نجوا کنم تا که مبادا آنرا به تمسخر دیوانگی بر گیرند ؟
در این دیر خراب آباد که را پیدا کنم تا که زرین نمای زرین قلمم را بر پیش او به امانت گذارم ؟
ای دیوانه چون من تو بگو که از قدیم گویند که دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید تو بگو که عالم مستی و دیوانگی تو است که تنها حال مرا میداند .
میدانی میخواهم اینچنین بنویسم :
در این روزگار هرچه کردم از سر دل بود ولی هرچه دیدم از سر نامردی بود
در این روزگار با هر که گفتم از سر عشق بود از سر خلوص بود ولی هرچه دیدم از سر لذت بود .
میدانی عالم مستی را عالمی است به چه شوری دارد این عالم به چه سماعی دارد در این عالم به دور از همه با عالمی سر شار از شور مستی و دیوانگی در عالم عاشقی.

دوست دارم بنویسم


دوست دارم بنویسم ولی از چی و از کی یا از کجا نمیدونم ؟
دلم یک جوری شده خودمم نمیدونم که چی میخواد و چش شده ولی این رو میدونم که هرچی هست یک حس جدیده و یک حس دوست داشتنی یک حس آبی که من خیلی دوسش دارم و از اینکه بهش فکر میکنم و براش مینویسم لذت میبرم .
میدونی خیلی حس قشنگیه وقتی احساس میکنی که با چشم زیبا به همه چیز نگاه میکنی و از اون قشنگ تر و آبی تر احساس دوست داشتن و لذت بخش عشق وای که چقدر این حس رو دوست دارم و چقدر لطیفه صداش مثل لالایی کودکانس بی ریا و آروم رنگش برای من آبی مثل آسمون که انتها نداره جنسش انقدر لطیفه که میتونم بگم از ابریشم نرم تره آره دوسش دارم اون هم خیلی زیاد .
به وسعت آسمون خالق عشق به پاکی آبهای دریا و به زلالی اشک چشم .
چقدر لذت بخش که هر آنچه که در لحظه بر می آید رو به روی کاغذ آوردن .

۱۳۸۷ شهریور ۲۳, شنبه

یک حس دوست داشتنی


امشب از اون شباست که وقتی داشتم نماز میخوندم احساس کردم تمام وجودم پر شده از ستاره های الطاف الهی اصلا قابل توصیف نیست انگاری یک آدم دیگه شدم به جرات میتونم بگم باز هم لبخنده خدا رو با تمام وجودم احساس کردم اون همیشه یار و یاوره منه این من هستم که همیشه عجله داشتم ولی اون همیشه میگه صبر کن برات بهترین رو کنار گذاشتم آره شاید بعضی مواقع هی میگفتم میخوام آخه چرا من ؟ ولی الان میگم خدای من ازت ممنونم چون تو همیشه برام بهترین رو کنار گذاشتی آره واقعا از عشق الهی از تمام فرشته های مهربون ممنونم به خاطره تمام لطفهای که به من دارن واقعا نمیتونم بگم که چه حس دوستاشتنی وقتی که مطمئن میشی کسی با تمتم وجودش دوست داره و تو هم با تمام وجودت دوسش داری و چقدر زیباست اون لحظه ای که به درگاهش سجده میکنی و تنها کاری که میتونی در مقابل اینهمه محبت بکنی اینکه 2 رکعت نماز شکر بخونی و با تمام وجودت بگی خدایا شکرت و ازت ممنونم در این لحظه سرشار از عشق و محبتم و عاشقانه مینویسم و عاشقانه به زیستن خود ادامه میدهم و دست اورا که در دست خود احساسش میکنم با تمام وجود بوسه های عاشقانه میزنم و شکرش را میگویم دست او یاور من است.

۱۳۸۷ شهریور ۲۲, جمعه

از عشق پلی ساختم


از عشق پلی ساختم
اما رسیدن را یاری نکرد
از عشق پرسیدم چرا ؟
گفت : رسیدن یعنی چه ؟
گفتم : یعنی گرمای خورشید
گفت : من که سوزنده ترم !
گفتم : یعنی تلالو احساس
گفت : مگر مرا حس نمی کنی ؟
گفتم : آن سوی پل صدایی می شنوم
صدایی که می گوید : نه !!!
گفت : آن سوی پل سراب است.
گفتم : حتی سراب را می پرستم .
گفت : پس بیا !!!
تا آخر دنیا را
این سوی پل ببینی....