۱۳۸۷ مهر ۱۴, یکشنبه


نامه ای به خدا
خدای خوبم بازهم این بنده خطا کارت در تنگناهای خود جز به درگاه تو جایی را برای خود نمی یابد
خدایا تو بر من رحم کن تو بگو چه کنم ؟ خیلی جاها هر وقت گره میخوردم باز یک جوری لطفت را شامل حالم میکردی و به
گونه ای راهم را نشانم می دادی یا با صوت درونی خود آرامم میکردی اما الان مرا از این لطف محروم کردی اگر بگویم چرا؟
میگوید به تو نباید گفت چرا چون تو همیشه برای بنده ات بهترین را کنار می گذاری گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی !!!!!!!!!!!
ولی مگر منه بنده چقدر تحمل دارم ؟ و یا تو خدای خالق من در وجود من بنده خود چقدر صبر و استقامت گذاشته ای که خود از آن بی خبرم ؟
خدای من ، خالق یکتای من ، خرد لایتناهی و ای عشق الهی تو خود مید انی که در کلامم برای تو ریا و دروغی نیست چون برای تو چه بگویم که خود پیشتر از من ندانی آنرا ؟
از این دنیا و از مردمانش خسته شدم انگاری اینها از جنس من و من از جنس اینها نیستم قدرت درک و پذیرش افکار پوچ و نا مفهوم اینها را ندارم قدرت تحمل شنیدن کذب و دروغ رو ندارم تحمل دیدن خیانت و مرده رندی را ندارم همش دروغ همش حرفهای بی سرو ته آخر یس است تا به کی و تا به کجا اینگونه میخواهد باشد ؟
تو بگو و راهی خود برایم باز کن آخر تا به کی باید مثل آدمهای کلیشه ای رفتار کنم ؟ تا کی از صبح تل به شب از جملات کلیشه ای استفاده کنم و به خود به قبولانم که همه خوبن ، همه را بدون وابستگی دوست دارم و و و و ....
آرامش کجاست ؟ کجا میتوان آنرا جستجو کرد ؟ این حق تمام بندگانت هست نه ؟ خود برای زندگی انسان آنرا تعریف کردی پس کو کجاست لابد من کور شدم و نمیبینم ؟!!!!!....
میگن تو بنده هات رو امتحان میکنی !!... هر امتحانی یک ساعت شروع و یک ساعت پایانی داره نه ؟ پس چرا این ساعت من تمام نمیشود چرا من به ساعت پایان خود نمیرسم ؟
میدونی خدا جونم اول و آخرش عشق به تو بهترینه عشقی که میگن مقدسه رو فقط تو خلوت شبام که با خودت دارم دیدم و چه لذتی هم داره چه حالی میکنم باهات از این ساده تر بگم ؟
میدونی آدما فقط ادای عاشق ها رو در می یارن وقتی به عمل واقی میرسه همشون پس میکشن خندم میگیره وقتی از عشقی حرف میزنن اون هم با چه آب و تابی انگاری که 100 ساله عاشق بودن و عاشق موندن به عظمت خودت دلم میخواد بزنم توی دهنشون و بهشون بگو آخه بابا تو میدونی اصلا عشق رو چطوری مینویسن که اینطوری حرف میزنی ...
بگذریم آخرشم وقتی میشینم فکر میکن بعد از این همه شکایت میبینم خودمم مشکل دارم که این همه محبت تو رو نمیبینم آخرشم میگم بابا جون خدای مهربونم شکرت اگر چیزی گفتم از دلتنگی بود تو بازم منو ببخش .

هیچ نظری موجود نیست: