۱۳۸۸ مرداد ۲۹, پنجشنبه


ای صبا داری نشان از نکهت موی نگار
یک دمی آهسته بـگذر از سر کوی نگار
از من دلخسته پیغامی است بر آن بی وفا
هر چه او راند مـــرا روی دلم سوی نگار
هر چه من مشتاقم اما یـــــــــار دوری می کند
وه بلند است این شب هجران چو گیسوی نگار
در دلم دیـــــــــــدار رویش بود هردم آرزو
شوقم افزون شد چو دیدم روی دلجوی نگار
هرچه من بی تابم او بر من صبوری می کند
صبر ِ صبر آخِر شـــــد و دل کشتۀ روی نگار
عهد بشکستن به کیش ما بُوَد کفران عشق
تیر باران گر شویم از دست و بازوی نگار
هر دو عالم بهر دشمن باد و بر ما خوش بُوَد
لحظه لحظه جان سپــردن سر به زانوی نگار
گفته بودم دل نخواهم داد بر مهر کسی
دل ز دستم رفت تا دیدم دمی روی نگار
حق اگر دارد نمک هرگز نخواهیمش شکست
سر فرود آریم بر تیـــــــــــــــــغ بلاجوی نگار
تا قدومش رنجه شد یکدم به کوی عاشقان
گل گرفته عاریت عطر خود از بوی نگار
این طلسم عشق وه شیرین ترین سحر و بلاست
جان «شیــــــــدا» از ازل مفتون جـــادوی نگار