۱۳۸۷ مهر ۱۲, جمعه


بعضی مواقع آدما دوست دارن با اونی که دوسش دارن حرف بزنن ، وقتی نتونی حرف بزنی میری سراغ قلم و کاغذت که روی اون براش بنویسی که دوسش داری و بدون اون هیچی و اونوقته که قلم و کاغذ محرم ترین هستن و خیلی راحت بدون دغدغه خاطر روش مینویسی ............ ؟!!! دوست دارم و با تمام وجودم میخوامت الان احساس نیاز میکنم و الان به جسمت در کنار جسمم احتیاج دارم کاش بودی تا سر بر روی دامان تو در خواب میرفتم .

من در شبانه غم تنهایی خویش

من در شبانه غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام ، من در این تاریکی ، من در این تیر شب جان فرسا زائر ظلمت گیسوی توام، گیسوان تو پریشان تر از اندیشه من ، گیسوان تو شب بی باران جنگل عطر آلود ، شکن گیسوی تو موج دریای خیال کاش با زورق اندیشه شبی از شت گیسوی مواج تو من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم .
کاش بر این شت مواج سیاه همه عمر سفر میکردم ، من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرورم ، گیسوان تو در اندیشه من گرم رقص تا به صبح ، کاشکی پنجه من در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست ، چشم من چشمه زاینده اشک ، گونه ام بستر رود ، کاشکی همچون حبابی بر آب در نگاه تو رها می شوم از بود و نبود شب تهی از مهتاب ، شب تهی از اختر ، ابر خاکستری بی بارانی پوشانیده آسمان را یکسره ، ابر خاکستری بی باران دلگیر است و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیر است اما تلخی سرد کدورت در تو پای پوینده را هم بسته ، ابر خاکستری بی باران راه بر مرغ نگاه بسته ، وای باران
باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربی رنگ ، من درون قفس سرد اتاقم
دلتنگ می برد مرغ نگاهم تا دور وای باران ، باران پر مرغان نگاهم را شست ، خواب رویای فراموشی هاست ، خواب دریا بین که در آن دولت خاموشی هاست .
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم و نگاهی که به من میگوید :
گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است ، دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند ، مه صبح دمان داس به دست خرمن خواب مرا میچیند ؛ آسمانها آبی ، پر مرغان صداقت آبی است دیده در آینه صبح تو را می بیند از گریبان تو صبح صادق می گشاید پروبال .
تو گا سرخ منی ؟ تو گا یاسمنی ؟ تو چنان شبنم پاک سحری ؟ نه از آن پاک تری تو بهاری ؟ نه بهاران از توست .
از تو میگیرد وام هر بهاران این همه زیبایی ، هوس باغ و بهارانم نیست ، ای بهین باغ و بهارانم تو، سبزی چشم تو دریای خیال
پلک بگشای که به چشمان تو دریابم باز مزرعه سبز تمنایم رو.
ای دو چشمانت سبز در من این سبزی هزیان از توست زندگی از تو، مرگ از توست ، سیر سیال نگاه سبزت همه بنیان وجودم را
ویرانه کنان می کاود من به چشمان خیال انگیزت معتادم ، و در این راه تباه عاقبت هستی خود را دادم .
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا ؟
در پی گم شده خود به کجا بشتابم ؟ مرغ آبی اینجاست در خودم گمشده را دریابم در سحر گاه سر از بالش خواب بردار ، کاروانهای فرومانده در خواب را از چشمت بیرون کن .
باز کن پنجره را ، تو اگر باز کنی پنجره را من نشان خواهم داد به تو زیبایی ها را بگذار زیور و آراستگی من تو را با خود به خانه خواهم برد که در آن شوکت پیراستگی چه صفایی دارد .
آری از سادگی اش چون طراویدن مهتاب به شب مهر آن می بارد ، باز کن پنجره را من تورا خواهم برد به عروسی عروسکهای کودک خواهر خویش که در آن مجلس جشن صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس ، صحبت از سادگی و کودکی است چهره ای
نیست عبوس ، کودک خواهر من در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد، کودک خواهر من امپرطوری پر وسعت خود را هر روز شوکتی می بخشد ، کودک خواهر من نام تو را می داند نام تورا میخواند .
گل قاصد آیا با تو قصه خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را من تو را میخواهم برد بر سر رود خروشان آب حیات ، آب این رود به سر چشمه نمی گرود باز بهتر آن است که غفلت نکنیم از آن .
باز کن پنجره را صبح دمیده چه شبی بود و چه فرخنده شبی ، آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید کودک قلب من .
قصه شاد از لبان تو شنید زندگی رویا نیست ، زندگی زیبایست .
میتوان بر درختی تهی از بار زدن پیوند ، میتوان در دل ایم مزرعه خشک و تهی بزری ریخت ، میتوان از میان فاصله ها را برداشت ، دل من با دل تو بیزار از این فاصله هاست ، قصه شیرینی است کودک چشم من از قصه تو می خوابد بازهم برایم قصه بگو ، بازهم برایم قصه بگو تا با آرامش دل سر بر دامان تو بگذارم و در خواب روم .

هیچ نظری موجود نیست: