۱۳۸۷ مهر ۳, چهارشنبه

وقتی شب میشه


وقتی شب میشه یک حس دوست داشتی دارم یک حس راحتی ، آرامش و حتی امنییت نمیدونم چرا ولی خیلی دوسش دارم انگاری همه هستی و کائنات توی این لحظه هستن که دارن با هات (love) میترکنن ولی از شوخی گذشته خیلی لذت داره این حس ، حسی که تازه بعد از گزروندن یک روز پر مشغله تازه میتونی با خودت با خالق و با درونت خلوت کنی تازه میفهمی چه کاره هستی و کجای کاری ، چی داری و چی نداری و تازه اون موقع هستش که بی اختیار میگی خدایا شکرت از بابت تمام داده ها و نداده هات .......

۱۳۸۷ مهر ۱, دوشنبه


دلم گرفته از دست آدما از دست کاراشون آخه یکی پیدا بشه بگه تا کی باید در مقابل هر چیزی هی بگیم باشه اشکالی نداره ، باشه منم یک خدایی دارم ،آخه تا کی ؟ هر کی هرچی میخواد میگه انگاری وظیفه من شده که هی بگم اشکالی نداره و اگر جز این بشه تمام هستی به هم میریزه ولی پس من چی ؟ من کی اجازه دارم فریاد بزنم و بگم که از دستتون خسته شدم کی میتونم داد بزنم و اشک بریزم و یکی هم پیدا بشه که منو بغل کنه و درکم کنه ؟ یک بگه مدتهاست که دارم دنبال اون یک نفر میگردم ولی کوش و کجاست ؟
الان که من داغونم و بهش احتیاج دارم اون کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تنها کسی که توی این مواقع هستش و من راحتم باهاش همون استا کریم خودمه آره بارها شده که وقتی که اینجوری به تنگ آمدم سر سجاده نمازم و سر سجده اشک ریختم و خودمو تو بغلش حس کردم مطمئنم هیچ آغوش خاکی نمیتونه مثل آغوش اون باشه بازم خدایا شکرت که تورو دارم اگر تو نبودی من چه غلطی میخواستم بکنم ؟
به قول خاله خوبه که توی این ماه مبارکیم ای کاش همیشه مثل ماه مبارک بود آره واقعا خوبه که توی ماه مبارکیم و بهتر اینکه توی این شبهای عزیزیم وقتی از صبح تا شب با هزار رنگ آدم سرو کله میزنم آخر شب همون لحظه های عرفانی که نجاتم میده و ظرفیتم رو خالی نگه میداره برای مسائل بدی .
خدایا جز به درگاه تو به کجا باید برم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همه چیز عشق است و بس

آدما بعضی مواقع احساسات عجیبی دارن یک م.قع احساس میکنند سر قله خوشبختی وایسادن ولی ممکن کمتر از یک ساعت بعد با شنیدن یک خبر احساس کنند ته چاه غم وایسادن واقعا چقدر عجیبیم ما آدما خودمون هم نمیدونیم که چی میخواییم یا اصلا چی کار داریم میکنیم .
درست مثل الان من که نمیدونم چی میخوام یا برای چی انقدر مثل پیله کرم ابریشم به دور خودم پیچیدم. از احساس دوست داشتن و عشق غرق در لذت میشم ولی همین احساس با کوچکترین تغییری منو دگر گون میکنه خیلی بده که وقتی کسی رو دوست داری و میدونی که ناخوش احواله ولی هیچ کاری نتونی بکنی حتی نتونی صداشو بشنوی تا یک میزان تقریبی از حالشو دونسته باشی و بد تر از اون اینه که خودتم توی این مدت مریض بشی و تمام حسهای حرکتی رو ازت کائنات و عالم بگیرند و اون کسی که دوسش داری و بهش احتیاج داری در کنارت نباشه .................
آخه خدای من ، پروردگار مهربون من این چه حسی که تو توی وجود بنده هات گذاشتی نه میشه دوریش رو تحمل کرد نه میشه حیلی بهش چسبید.
الان که دارم این متن رو مینویسم دقیقا 3 روزه که سر درد رو به مرگ دارم و حتی الان هم نمیتونم به خوبی صفحه مانیتور رو ببینم ولی تنها راهی که شاید بتونه کمی آرومم کنه همین نوشتنه چون توی اون شرایطی که میخوام نیستم پس نوشتن بهترین راه حل در زمان اکنونه .
حتی نقاشی هم که در این لحظه به تصویر کشیدم بهترین عشق است قلبی سرد شده و یا شکسته مثل یخ های آب شده


حتی نوشتن هم در زمان حال برای من عشق است و بس .............

۱۳۸۷ شهریور ۲۶, سه‌شنبه


وقتی به بچه ها نگاه میکنی درونش پاکی و صداقت رو حس میکنی ، وقتی که بهتر نگاه میکنی میبینی که تمامی حرکاتشون و تمامی کلامشون سرشار از یک حس پاکه حسی که با بزرگ شدنشون از بین میره ای کاش من نیز در همان حال و هوای کودکی خود میماندم و ای کاش هرگز بزرگ نمیشودم وقتی بزرگ میشی بیشتر میبینی بیشتر حس میکنی پاکی های دوران کودکی جای خودشون رو به نا خالصی های بزرگی میدن عشق واقعی که در چشمان کودکان دیده میشده جاش رو به شعار بزرگان میده ای کاش هرگز زمان نمی گذشت و هرگز بزرگ نمیشدم .

دوست ندارم این رنگ غیر قابل توصیف بزرگی را من همان آبی کودکی خود را میخواهم ، آبی که مرا به اوج آسمان میبرد و آبی که سرشار از عشق .

نمیدونم از هرکی هم میپرسم جوابی برای من ندارد این چه رنگی است که نمی توان توصیفش کرد ؟ رنگ دروغ ؟ رنگ ریا ؟ رنگ نامردی ؟ ..........

ای کاش هرگز پا به این مرحله نمی گذاشتم و یا اینکه ای کاش این اجازه رو به همگان میدادند که با آبی کودکی بزرگ شویم و از او جدا نشویم ای کاش من هم یک آبی جدا نشدنی داشتم ...................

۱۳۸۷ شهریور ۲۵, دوشنبه

کودکی


همیشه میگن بچه ها به مهربانی و محبت احتیاج دارن و بیشتر پاسخ های مثبت رو به این حالت نشان میدن ولی برام جالبه که ماه بانو فراموش شده من مدتها بود که تنها بود و هیچ وقت هم اعتراض نمیکرد بیچاره انگاری فهمیده بود که مامانش پاک دختر کوچولوی خودشو فراموش کرده ولی اینجوری ها هم نیست من الان مدتهاست که دخترم رو بغل میکنم عاشقانه حسش میکنم و براش احترام قائل هستم آره دختر کوچولوی من با چشمای رنگی درشتش با من شبا میشنه با هم بازی میکنیم نقاشی میکشیم با هم حرف میزنیم و خلاصه خیلی کارا که هر دومون ازش لذت میبریم دختر من نه تنها فراموش نشده بلکه برام خیلی عزیزه و من دوسش دارم از وقتی که بهش بیشتر توجه میکنم بیشتر و بهتر دارم زندگیم رو اداره میکنم دخترم هم مثل خودمه عاشق آهنگهای لایت و کرانش که خاله جان برام cdکرده و عاشق نقاشی با رنگهای آبی و یا رنگهای که بچه ها عاشقشن رنگهای تند .

وای چه عجیبه اصلا خودم هم نمیدونم چی دارم مینویسم ولی اگر هم چرت و پرت باشه الان از نوشتن اینها خوشم .

۱۳۸۷ شهریور ۲۴, یکشنبه

مینویسم از روی دل بر روی دل


مینویسم بر روی آنچه که از هر آنچه نازک تر است بر روی آنچه که از همه شکننده تر است با کدامین قلم باید نوشت که این لوح زرین مرا خط وخشی نباشد ؟
لوح زرین خود را بر کدامین دیوار بر نمایش گذارم که نامردی نگاهش نکند تا مبادا که آنرا بشکند ؟ برای که بخوانمش برای که آنرا نجوا کنم تا که مبادا آنرا به تمسخر دیوانگی بر گیرند ؟
در این دیر خراب آباد که را پیدا کنم تا که زرین نمای زرین قلمم را بر پیش او به امانت گذارم ؟
ای دیوانه چون من تو بگو که از قدیم گویند که دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید تو بگو که عالم مستی و دیوانگی تو است که تنها حال مرا میداند .
میدانی میخواهم اینچنین بنویسم :
در این روزگار هرچه کردم از سر دل بود ولی هرچه دیدم از سر نامردی بود
در این روزگار با هر که گفتم از سر عشق بود از سر خلوص بود ولی هرچه دیدم از سر لذت بود .
میدانی عالم مستی را عالمی است به چه شوری دارد این عالم به چه سماعی دارد در این عالم به دور از همه با عالمی سر شار از شور مستی و دیوانگی در عالم عاشقی.

دوست دارم بنویسم


دوست دارم بنویسم ولی از چی و از کی یا از کجا نمیدونم ؟
دلم یک جوری شده خودمم نمیدونم که چی میخواد و چش شده ولی این رو میدونم که هرچی هست یک حس جدیده و یک حس دوست داشتنی یک حس آبی که من خیلی دوسش دارم و از اینکه بهش فکر میکنم و براش مینویسم لذت میبرم .
میدونی خیلی حس قشنگیه وقتی احساس میکنی که با چشم زیبا به همه چیز نگاه میکنی و از اون قشنگ تر و آبی تر احساس دوست داشتن و لذت بخش عشق وای که چقدر این حس رو دوست دارم و چقدر لطیفه صداش مثل لالایی کودکانس بی ریا و آروم رنگش برای من آبی مثل آسمون که انتها نداره جنسش انقدر لطیفه که میتونم بگم از ابریشم نرم تره آره دوسش دارم اون هم خیلی زیاد .
به وسعت آسمون خالق عشق به پاکی آبهای دریا و به زلالی اشک چشم .
چقدر لذت بخش که هر آنچه که در لحظه بر می آید رو به روی کاغذ آوردن .

۱۳۸۷ شهریور ۲۳, شنبه

یک حس دوست داشتنی


امشب از اون شباست که وقتی داشتم نماز میخوندم احساس کردم تمام وجودم پر شده از ستاره های الطاف الهی اصلا قابل توصیف نیست انگاری یک آدم دیگه شدم به جرات میتونم بگم باز هم لبخنده خدا رو با تمام وجودم احساس کردم اون همیشه یار و یاوره منه این من هستم که همیشه عجله داشتم ولی اون همیشه میگه صبر کن برات بهترین رو کنار گذاشتم آره شاید بعضی مواقع هی میگفتم میخوام آخه چرا من ؟ ولی الان میگم خدای من ازت ممنونم چون تو همیشه برام بهترین رو کنار گذاشتی آره واقعا از عشق الهی از تمام فرشته های مهربون ممنونم به خاطره تمام لطفهای که به من دارن واقعا نمیتونم بگم که چه حس دوستاشتنی وقتی که مطمئن میشی کسی با تمتم وجودش دوست داره و تو هم با تمام وجودت دوسش داری و چقدر زیباست اون لحظه ای که به درگاهش سجده میکنی و تنها کاری که میتونی در مقابل اینهمه محبت بکنی اینکه 2 رکعت نماز شکر بخونی و با تمام وجودت بگی خدایا شکرت و ازت ممنونم در این لحظه سرشار از عشق و محبتم و عاشقانه مینویسم و عاشقانه به زیستن خود ادامه میدهم و دست اورا که در دست خود احساسش میکنم با تمام وجود بوسه های عاشقانه میزنم و شکرش را میگویم دست او یاور من است.

۱۳۸۷ شهریور ۲۲, جمعه

از عشق پلی ساختم


از عشق پلی ساختم
اما رسیدن را یاری نکرد
از عشق پرسیدم چرا ؟
گفت : رسیدن یعنی چه ؟
گفتم : یعنی گرمای خورشید
گفت : من که سوزنده ترم !
گفتم : یعنی تلالو احساس
گفت : مگر مرا حس نمی کنی ؟
گفتم : آن سوی پل صدایی می شنوم
صدایی که می گوید : نه !!!
گفت : آن سوی پل سراب است.
گفتم : حتی سراب را می پرستم .
گفت : پس بیا !!!
تا آخر دنیا را
این سوی پل ببینی....