۱۳۸۷ آبان ۲۰, دوشنبه

دلم خیلی گرفته


نمیدونم که چی کار باید بکنم دلم میخواد داد بزنم به این هستی به این روزگار از دست این آدما خدایا میخوام گریه کنم آنقدر حالم بده که قابل توصیف نیست
انگاری همه راهام بسته شده انگاری که چرخ فلک برای من فعلا داره بر عکس میچرخه
وقتی به کسی دل نمیدی یک مشکل داری وقتی دل میبندی یک مشکل داری نمیدونم که این چه وضعیتی که پیش آمده که با حضور یک آدم توی زندگیت در یک بخشی از زمان
انگاری تمام موتورات روشن میشه ولی وقتی اون میره به یکباره و از نو همه موتورات خاموش میشه .
درحال حاضر مثل یک آدمی میمونم که گذاشتنش توی یک چهار دیواری تاریک و بی درو پنجره که داره دست وپا میزنه هر طور شده خودش رو از این وضع نجات بده
وای خدایا چرا آمد ؟ چرا رفت ؟ و چرا من رو به این حال و روز گذاشته ؟
اصلا پاک دیوانه شدم خدا خودش به دادم برسه .
این هم بخشی از سرنوشت من و بازی های زندگی منه باشه قبولش دارم.............

ولی ای نازنینم برای تو مینویسم چون میدانم که میخوانی:
هر جا که هستی برایت آرزوی بهترین ها رو دارم تو به من یاد دادی جدایی را ، به من آموختی رهایی را یاد دادی که چگونه از همه خاطراتم دست بکشم و چگونه تمام
وایستگیهایم را رها کنم کاری را که مدتها نمیتوانستم انجام بدهم تو کمکم کردی تا انجام بدهم بین من و تو فاصله ها بسیار است ولی دل من در گرو دل تو میماند تا به ابد
تو را رها میکنم وای که چه کنم ولی فکرت رهایم نمیکند .

بازهم میگم کاش بودی کاش دست سرنوشت تو را در راه من نمیگذاشت مه بعد اینچنین تو را از من بگیرد .
آخه چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تو بگو مگه صدای من رو نمیشنوی ؟
Down وای که الان که دارم این متن رو تایپ میکنم چشمام پر از اشکه انگاری تمام بغزام یک جا امشب ترکیده به قول معروف
شدم بد جوری زیر خط انرژی هستم .خدا خودش به حال و روزم برسه.

۱۳۸۷ آبان ۱۵, چهارشنبه

یک حس دوست داشتنی


بعضی مواقع آدم باید فکر کنه تا بنویسه ولی بعضی مواقع هستش که در لحظه مینویسی حالا همه چیز توی اون لحظه به تو و احساسی که داری برمیگرده .
میتونی ناراحت باشی و حس غم یا هر حسی رو در اون لحظه داری حتی میتونی اشکت رو به روی کاغذ بیاری یا حتی میتونی انقدر سر خوش و شاد باشی که
مثل همون حس اشک خنده هاتو به کاغذت انتقال بدی ولی من الان که دارم مینویسم نه حس اشک دارم نه خنده یک حس تازه یک حسی که هرچی دنباله یک کلمه براش میگردم
نمیتونم پیدا کنم و این هم برام جالبه که آدم یک حس غیر فابل انتفال داشته باشه .
ولی تا حدودی میشه این حالت رو با کاغذ یا یک وسیله بدون هیچگونه حسی ثبت کرد.
احساس رها شدن مثل دختری که با لباس سفید حریر خودش در بلند ترین نقطه ایستاده و خودش و جسمش رو به باد سپرده و حتی حرکت موهاش با حرکت باد همنوایی میکنه
و هیچ سد یا مانعی برای بر هم زدن این هماهنگی دیده نمیشه .
چقدر خوبه وقتی که یاد میگیری در لحظه زندگی کردن رو و چه زیباتر اون لحظه ای رو که احساس رها کردن و آزاد زندگی کردن رو تجربه میکنی یک احساس تازه
یک احساس سبکی و حسی که تو همه رو دوست داری و هیچ منفی رو نمیبینی و فقط عشق و محبت رو میبینی احساس میکنی که وقتی روحت رو با کسی شریک شدی
ولی در این لحظه با تو نیست و یا برای تو نبوده ولی هنوز هم داری خوبیهاشو میبینی و اون رو توی قلبت پیش کودک خودت نگهش میداری و همیشه بهش عشق می ورزی.
بعضی مواقع یک اشتباه میتونه یک تجربه بزرگ باشه برای بدست آوردن بزرگترین ها و بهترینها گاهی یک حرکت بچه گانه و بدون تعمق میتونه تو و راه تو رو تغییر بده
ولی بهتر از اون اینکه وقتی یکی میره همیشه براش آرزوی بهترین به در گاه باری تعالی بکنی وقتی یادش میفتی بگی هنوزم دوست دارم و برات آرزوی خیر و برکت میکنم
و اونوقته که لذت رها شدن رو احساس میکنی وقتی که دیگه 24 ساعت سفره انرژی تو روی سر اون آدم پهن نیست هم تو راحت میشی هم اون چرا که ما همه آزادیم و آزاد زندگی
کردن حق همه ما انسانهاست و عشق واقعی در دامن آزادی ....................
برات آرزوی بهترین ها رو در هر لحظه و هر ثانیه دارم ........

۱۳۸۷ آبان ۱۱, شنبه


امشب باز بعد از مدتها دارم مینویسم
دلم نمیخواد مقدمه چینی کنم پس میرم سره اصل ماجرا
دلم از دست آدما از دست کاراشون خیلی شکسته یا اگه بگم ناراحتم از دست آدما بهتره میدوند بعضی مواقع فکر میکنم چرا ما آدما دلم نمیخواد مثبت باشیم ؟
چرا فکر میکنیم مجازیم هر دروغی که دلمون میخواد بگیم و یا هر کاری دلمون میخواد بکنیم ؟ تازه اون وقته که اگه یکی دستمون رو رو کونه شروع به
داد و بیداد میکنیم تازه در کمال اعتماده به نفس خودمون رو حق به جانب میدونیم و فکر میکنیم چه خبره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!11111
چرا نمیخواییم قبول کنیم که ماه هیچوقت پشت ابر نمیمونه ؟ تازه باشه بابا دروغ میگی هر غلطی هم دلت میخواد میکنی خوب بکن چرا یک بنده خدای دیگه
رو متهم میکنی ؟ فکر نمیکنی از هر دست بدی از همون دست پس میگری ؟ واقعا دلم میخواد یکی پیدا بشه یا اون خدایی که اون بالا نشسته یک جوری بیاد و یک جواب
به من بده ؟ که آخه ما بنده ها چرا اینطوری شدیم ؟ تعریفمون از انسانییت چی ؟
چرا مییاییم و با روح و احساس و افکاره هم بازی میکنیم ؟ مگه آدما زمین فوتبال یا مسابقه هستن که ما به خودمون اینطور اجازه میدیم با هم رفتار کنیم ؟
واقعا از خدا میخوام اونی که باید این متن رو بخونه بیاد و بخونه تا بلکه یکمی انسانیت رو بفهمه ، بفهمه که انسان ارزش داره و برای روابط انسانی باید
احترام قائل شد بفهمه که آدما و احساساتشون زمین بازی نیستن .
و این رو بفهه که هستی آینه هستش دقیقا روبروش ما که رفتیم خدارو شکر که از نعمت صبر خدا خوب برخوردارم و خدام رو واقعا قبول دارم .
حتی یاد گرفتم برای دشمنم هم آرزوی خیر و برکت کنم .
پس شاد باشی ای دوست .....................