۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه


آنکس که میگفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد ، رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه میرفت ، خش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان میکردم می گوید : دوستت دارم .

۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه

گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی


امروز بعد از 834 روز یک صبح راحت و با یک حس عالی با جسمی بدون درد و روحی لبریز از عشق و محبت را شروع کردم .

میدونی اینکه همینطوری بدون منظم کردن کلمات و تلاش برای جمله سازی کنم و فقط دستانم بدون اختیار مینویسند برایم لذت بخش است

احساس میکنم چه خوب یا چه بد فقط دارم احساس واقعی خودم رو روی کاغذ می آورم .

اینکه میگن گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی واقعا راسته 834 روز صبر و مقاومت نتیجش امروزه که واقعا احساس میکنم خدای من و خدای تمام هستی بس بزرگ مهربانه آنچنان که حتی نمیتوانم در کلمه توصیفش کنم و میتوانم فقط بگویم عاشقتم خدا همین و بس ...

شنیدی میگن :

خداوند گوش ها و چشمها را در سر قرار داده است تا تنها سخنان و صحنه های بالا و والا را جستجو کنیم . ماهی لب بسته را اندیشه قلاب نیست.

۱۳۸۸ مرداد ۲۹, پنجشنبه


ای صبا داری نشان از نکهت موی نگار
یک دمی آهسته بـگذر از سر کوی نگار
از من دلخسته پیغامی است بر آن بی وفا
هر چه او راند مـــرا روی دلم سوی نگار
هر چه من مشتاقم اما یـــــــــار دوری می کند
وه بلند است این شب هجران چو گیسوی نگار
در دلم دیـــــــــــدار رویش بود هردم آرزو
شوقم افزون شد چو دیدم روی دلجوی نگار
هرچه من بی تابم او بر من صبوری می کند
صبر ِ صبر آخِر شـــــد و دل کشتۀ روی نگار
عهد بشکستن به کیش ما بُوَد کفران عشق
تیر باران گر شویم از دست و بازوی نگار
هر دو عالم بهر دشمن باد و بر ما خوش بُوَد
لحظه لحظه جان سپــردن سر به زانوی نگار
گفته بودم دل نخواهم داد بر مهر کسی
دل ز دستم رفت تا دیدم دمی روی نگار
حق اگر دارد نمک هرگز نخواهیمش شکست
سر فرود آریم بر تیـــــــــــــــــغ بلاجوی نگار
تا قدومش رنجه شد یکدم به کوی عاشقان
گل گرفته عاریت عطر خود از بوی نگار
این طلسم عشق وه شیرین ترین سحر و بلاست
جان «شیــــــــدا» از ازل مفتون جـــادوی نگار

۱۳۸۷ آبان ۲۰, دوشنبه

دلم خیلی گرفته


نمیدونم که چی کار باید بکنم دلم میخواد داد بزنم به این هستی به این روزگار از دست این آدما خدایا میخوام گریه کنم آنقدر حالم بده که قابل توصیف نیست
انگاری همه راهام بسته شده انگاری که چرخ فلک برای من فعلا داره بر عکس میچرخه
وقتی به کسی دل نمیدی یک مشکل داری وقتی دل میبندی یک مشکل داری نمیدونم که این چه وضعیتی که پیش آمده که با حضور یک آدم توی زندگیت در یک بخشی از زمان
انگاری تمام موتورات روشن میشه ولی وقتی اون میره به یکباره و از نو همه موتورات خاموش میشه .
درحال حاضر مثل یک آدمی میمونم که گذاشتنش توی یک چهار دیواری تاریک و بی درو پنجره که داره دست وپا میزنه هر طور شده خودش رو از این وضع نجات بده
وای خدایا چرا آمد ؟ چرا رفت ؟ و چرا من رو به این حال و روز گذاشته ؟
اصلا پاک دیوانه شدم خدا خودش به دادم برسه .
این هم بخشی از سرنوشت من و بازی های زندگی منه باشه قبولش دارم.............

ولی ای نازنینم برای تو مینویسم چون میدانم که میخوانی:
هر جا که هستی برایت آرزوی بهترین ها رو دارم تو به من یاد دادی جدایی را ، به من آموختی رهایی را یاد دادی که چگونه از همه خاطراتم دست بکشم و چگونه تمام
وایستگیهایم را رها کنم کاری را که مدتها نمیتوانستم انجام بدهم تو کمکم کردی تا انجام بدهم بین من و تو فاصله ها بسیار است ولی دل من در گرو دل تو میماند تا به ابد
تو را رها میکنم وای که چه کنم ولی فکرت رهایم نمیکند .

بازهم میگم کاش بودی کاش دست سرنوشت تو را در راه من نمیگذاشت مه بعد اینچنین تو را از من بگیرد .
آخه چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تو بگو مگه صدای من رو نمیشنوی ؟
Down وای که الان که دارم این متن رو تایپ میکنم چشمام پر از اشکه انگاری تمام بغزام یک جا امشب ترکیده به قول معروف
شدم بد جوری زیر خط انرژی هستم .خدا خودش به حال و روزم برسه.

۱۳۸۷ آبان ۱۵, چهارشنبه

یک حس دوست داشتنی


بعضی مواقع آدم باید فکر کنه تا بنویسه ولی بعضی مواقع هستش که در لحظه مینویسی حالا همه چیز توی اون لحظه به تو و احساسی که داری برمیگرده .
میتونی ناراحت باشی و حس غم یا هر حسی رو در اون لحظه داری حتی میتونی اشکت رو به روی کاغذ بیاری یا حتی میتونی انقدر سر خوش و شاد باشی که
مثل همون حس اشک خنده هاتو به کاغذت انتقال بدی ولی من الان که دارم مینویسم نه حس اشک دارم نه خنده یک حس تازه یک حسی که هرچی دنباله یک کلمه براش میگردم
نمیتونم پیدا کنم و این هم برام جالبه که آدم یک حس غیر فابل انتفال داشته باشه .
ولی تا حدودی میشه این حالت رو با کاغذ یا یک وسیله بدون هیچگونه حسی ثبت کرد.
احساس رها شدن مثل دختری که با لباس سفید حریر خودش در بلند ترین نقطه ایستاده و خودش و جسمش رو به باد سپرده و حتی حرکت موهاش با حرکت باد همنوایی میکنه
و هیچ سد یا مانعی برای بر هم زدن این هماهنگی دیده نمیشه .
چقدر خوبه وقتی که یاد میگیری در لحظه زندگی کردن رو و چه زیباتر اون لحظه ای رو که احساس رها کردن و آزاد زندگی کردن رو تجربه میکنی یک احساس تازه
یک احساس سبکی و حسی که تو همه رو دوست داری و هیچ منفی رو نمیبینی و فقط عشق و محبت رو میبینی احساس میکنی که وقتی روحت رو با کسی شریک شدی
ولی در این لحظه با تو نیست و یا برای تو نبوده ولی هنوز هم داری خوبیهاشو میبینی و اون رو توی قلبت پیش کودک خودت نگهش میداری و همیشه بهش عشق می ورزی.
بعضی مواقع یک اشتباه میتونه یک تجربه بزرگ باشه برای بدست آوردن بزرگترین ها و بهترینها گاهی یک حرکت بچه گانه و بدون تعمق میتونه تو و راه تو رو تغییر بده
ولی بهتر از اون اینکه وقتی یکی میره همیشه براش آرزوی بهترین به در گاه باری تعالی بکنی وقتی یادش میفتی بگی هنوزم دوست دارم و برات آرزوی خیر و برکت میکنم
و اونوقته که لذت رها شدن رو احساس میکنی وقتی که دیگه 24 ساعت سفره انرژی تو روی سر اون آدم پهن نیست هم تو راحت میشی هم اون چرا که ما همه آزادیم و آزاد زندگی
کردن حق همه ما انسانهاست و عشق واقعی در دامن آزادی ....................
برات آرزوی بهترین ها رو در هر لحظه و هر ثانیه دارم ........

۱۳۸۷ آبان ۱۱, شنبه


امشب باز بعد از مدتها دارم مینویسم
دلم نمیخواد مقدمه چینی کنم پس میرم سره اصل ماجرا
دلم از دست آدما از دست کاراشون خیلی شکسته یا اگه بگم ناراحتم از دست آدما بهتره میدوند بعضی مواقع فکر میکنم چرا ما آدما دلم نمیخواد مثبت باشیم ؟
چرا فکر میکنیم مجازیم هر دروغی که دلمون میخواد بگیم و یا هر کاری دلمون میخواد بکنیم ؟ تازه اون وقته که اگه یکی دستمون رو رو کونه شروع به
داد و بیداد میکنیم تازه در کمال اعتماده به نفس خودمون رو حق به جانب میدونیم و فکر میکنیم چه خبره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!11111
چرا نمیخواییم قبول کنیم که ماه هیچوقت پشت ابر نمیمونه ؟ تازه باشه بابا دروغ میگی هر غلطی هم دلت میخواد میکنی خوب بکن چرا یک بنده خدای دیگه
رو متهم میکنی ؟ فکر نمیکنی از هر دست بدی از همون دست پس میگری ؟ واقعا دلم میخواد یکی پیدا بشه یا اون خدایی که اون بالا نشسته یک جوری بیاد و یک جواب
به من بده ؟ که آخه ما بنده ها چرا اینطوری شدیم ؟ تعریفمون از انسانییت چی ؟
چرا مییاییم و با روح و احساس و افکاره هم بازی میکنیم ؟ مگه آدما زمین فوتبال یا مسابقه هستن که ما به خودمون اینطور اجازه میدیم با هم رفتار کنیم ؟
واقعا از خدا میخوام اونی که باید این متن رو بخونه بیاد و بخونه تا بلکه یکمی انسانیت رو بفهمه ، بفهمه که انسان ارزش داره و برای روابط انسانی باید
احترام قائل شد بفهمه که آدما و احساساتشون زمین بازی نیستن .
و این رو بفهه که هستی آینه هستش دقیقا روبروش ما که رفتیم خدارو شکر که از نعمت صبر خدا خوب برخوردارم و خدام رو واقعا قبول دارم .
حتی یاد گرفتم برای دشمنم هم آرزوی خیر و برکت کنم .
پس شاد باشی ای دوست .....................

۱۳۸۷ مهر ۱۷, چهارشنبه


دلم گریه می خواد دلم میخواد پرواز کنم دلم میخواد از آدما جدا باشم دلم می خواد با خدا و دلم تنها باشم تا بتونم تصمیم بگیرم .
بعضی مواقع توی زندگی آدم یک شرایطی پیش می یاد که در بدترین حا لت باید سخت ترین تصمیم رو بگیره تصمیمی که اگه یک زره این ور اون ورش کنی ممکنه بهترین رو از دست بدی ولی یک چیزی هم که می پیچوندت اینه که ندونی در این لحظه و این مکان یعنی در شرایط کنونی که هستی با چه میزان اطلاعات از اون چه که داری بهش فکر میکنی و با خودت میجنگی می خوای تصمیم بگیری لحظه انتخاب بین عقل و قلبت لحظه که مغزت داره با دلت میجنگه لحظه ای که باید پیروز بشی ولی راهت رو هنوز پیدا نکردی تنها راه چاره چیه ؟ اینه که سرت و بالا بگیری داد بزنی خدایا کمکم کن ؟ یا بگی خدایا بهم تحمل بده صبر بده قدرت مقاومت بده ؟
همیشه میگن برای بدست آوردن چیزایی که برای آدرم توی زندگی مهم هستش شرط اول صبر و تحمل و مقاومت خوب خدا رو شکر ما که همیشه در حال تحمل کردن و مقاومت کردنیم انگاری نوبت به ما نرسیده که اگه چیزی رو میخواهیم به راحتی مثل خیلی ها بدست بیاریم .
میگن که خدا میگه تو بخواه تا من اجابت کنم ولی ما هر وقت خواستیم اجابت کرد ولی پیرمون رو در آورد تا اجابت کرد انگاری این هم جزو تقدیر من شده که برای هرچه که میخوام بایددددددددددددددددددددددددددد صبر و تحمل کنم البته قربون خدا برم که هر چی برای من یکی تعریف کرده وهر چی هم که توی سرنوشت من میزاره خودشم راهشو میزاره ولی خدایا به عظمتت قسم که من هم مثل بقیه آدما یک ظرفیتی دارم از بوتن که نیستم آره درسته بهم میدی بهترین رو هم میدی همیشه ولی هزار بار دوره خودم میچرخونیم بعد میدی چرا شو هم فقط خودت میدونی بس ................
بازم میگم شکرت و سپاسگذارم